حكيم ابوالقاسم فردوسى
205
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
زابلستان كشيدند . مدتى در آن جا با رستم و دستان به شادخوارى و خرمى گذراندند . آن گاه سياوش و پيل تن و سپاهيان سوى بلخ راندند ، و پس از سه جنگ سهمگين آن شهر را گشودند . پس از اين پيروزى سياوش نامهاى به كاووس فرستاد . در آغاز نامه يزدان پاك ، خداوند خورشيد و ماه و فرازندهء تاج و تخت و كلاه را نيايش كرد ، سپس نوشت : به يارى بخت بلند شهريار بلخ را گشودم سپهرم و بارمان سران سپاه افراسياب گريختند ، و اكنون سپاهيان پيروزمند من كنار جيحون خيمه برافراشتهاند ، اگر شاه بار دهد از جيحون بگذرم و دشمن را از پاى درآورم . پاسخ نامه سياوش از كيكاووس شهريار از رسيدن نامه و خبر پيروزى سياوش شادمان شد . در جواب ، نخست يزدان پاك را نيايش كرد ، سپس پسر را ستود و نوشت : از آن پس كه پيروز گشتى به جنگ * به كار اندرون كرد بايد درنگ نبايد پراگنده كردن سپاه * بپيماى راه و بياراى گاه كه آن ترك بدپيشه و ريمن است * كه هم بانژاد است و اهريمن است مكن هيچ بر جنگ جستن شتاب * به جنگ تو آيد خود افراسياب چون نامهء كاووس به سياوش رسيد آن را بوسيد ، بر سر نهاد ، و فرمان برد . از سوى ديگر گرسيوز سردار سپاه تورانيان خبر شكست خوردن سپاه توران را به افراسياب برد . او برآشفت و چنان خشمگين به گرسيوز نگريست كه گفتى مىخواست جگرش را به درد . چون شب درآمد و پاسى گذشت افراسياب با خاطرى ناآرام به بستر رفت و در خواب شد . ديرى نپاييد كه ناگهان چنان خروش برآورد كه همه پرستندگانش از خواب برانگيخته شدند . غوغا و فغان برداشتند و گرسيوز را خبر كردند . او تيز و تند به خوابگاه افراسياب آمد . سپهبد را سخت پيچان و ناآرام ديد . گفت : به من بگو كه سبب اين بيم و بى قرارى چيست . افراسياب گفت : اكنون با من سخن مگوى زمانى مرا در آغوش خويش بدار تا هوش و